السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

460

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

از آنها در سرزمين بعلبك مستقرّ شد و الياس نبى ( ع ) از همان قبيله بود . سپس خداوند او را بر آن قبيله و در آن سرزمين مبعوث كرد و آنها در آن زمان پادشاهى بت پرست داشتند كه بتى به نام بعل داشت ، در همين رابطه خداى متعال مىفرمايد : إِنَّ إِلْياسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ . . . ، آن زمان كه به قوم خود گفت : چرا تقوى نمىورزيد ؟ آيا بعل را عبادت كرده و نيكوترين خالق را رها كرده‌ايد ؟ [ 1 ] ) ، امّا آنها او را تكذيب كردند . آن پادشاه همسرى گناهكار داشت كه در نبودن پادشاه ، جانشين او بود و ميان مردم حكومت مىكرد ، اين زن كاتب دانشمندى داشت كه تا آن روز سيصد مؤمن را كه آن زن قصد كشتن آنها را داشت ، از دست او نجات داده بود و در ميان بنى اسرائيل زنى مكّارتر از او وجود نداشت ، او با هفت نفر از پادشاهان بنى اسرائيل ازدواج كرده و نود فرزند براى آنها به دنيا آورده بود ، به غير از فرزندانى كه خودش داشت ، پادشاه آن وقت همسايهء صالحى از ميان بنى اسرائيل داشت كه آن مرد بوستان و كشتزارى داشت كه در كنار قصر پادشاه بود و پادشاه او را اكرام مىكرد ، يك بار كه پادشاه به مسافرت رفته بود ، همسر پادشاه آن بندهء صالح را كشت و كشتزار او را غصب كرد و اين امر سبب غضب الهى شد . وقتى پادشاه آمد ، همسرش اين خبر را به او داد و پادشاه گفت : كار درستى نكردى ، سپس خداوند الياس را بسوى آنها فرستاد كه آنها را به عبادت خدا فرا خواند ، ولى آنها او را تكذيب كردند و طرد نمودند و فقط به طغيان آنها افزوده شد . پس از آن خداوند اراده نمود كه پادشاه و همسر زنا كارش را در صورت عدم توبه هلاك كند ، الياس اين مطلب را به آنها ابلاغ كرد ، امّا خشم و غضب ايشان بر الياس شدّت گرفت و تصميم گرفتند ، الياس را شكنجه كنند ، پس الياس از چنگ آنان گريخت و به دامان كوه پناه برد و هفت سال در آنجا بسر برد و از گياهان تغذيه مىكرد . در اثر اين رفتار آنها با الياس خداوند پسر پادشاه را كه عزيزترين فرزند او بود به بيمارى مبتلا نمود و براى شفاى او بتها را شفيع قرار دادند ، امّا سودى نداشت ، پس مردم را به كوهى كه الياس در آنجا بود فرستادند تا از او بخواهند براى طلب شفاى آن

--> [ 1 ] سوره صافات ، آيه 123 .